موقع صرف غذا
مرد: به نظر تو عدالت وجود داره؟!
زن: كجا تو خونه ما؟
مرد: (لبخند از سر نكته سنجي بانو)
زن: (مطمئن شده منظورش را خوب رسانده) اگه منظورت در كل جهان هستي است، چيزي كه بايد وجود داشته باشه، نظمه كه خوب هم وجود داره. تو دنياي آدما خدا عدل رو به خودشون محول كرده. مثلآً سوئد* كه عدالت كاملاً وجو داره.
* حقوق فردی و اجتماعی به طور کامل در کشور سوئد رعایت میشه تا اونجا که هر فردی به محض تولد از طرف دولت حقوق ماهانه داره تا به سن قانونی و کار کردن برسه. حقوقش هم به حساب مادر واریز میشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط قلاچ
|
اي ديـــده اگــر كــور نئي گـور ببين ويـن عالم پرفتنه و آشوب ببين
شاهان و سران و سروران زير گلند روهاي چو مه در دهن مور ببين
****
مائيم كه اصل شادي و كان غميم سرمايه داديم و نهاد ستـميم
پستيم و بلنديم و كماليم و كميم آئينه زنگ خورده و جام جميم
***
دشمن به غلط گفت كه من فلسفيم ايـزد دانـد كـه آنچــه او گفت نيم
ليكــن چــو دريـن غم آشيـان آمده ام آخر كم از آنكه من بدانم كه كيم
پس نبشت: دلم خيلي واسه خيام تنگ شده بود، با سه تا رباعي يادش كردم.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط قلاچ
|
الف: بيست سال پيش از اين خبري از ساسي مانكن و بنيامين و CD و DVD و Mp3 player و MP4 player نبود كه هيچ، گوش كردن به صداي غلامحسين بنان و نگهداري و حمل يه دستگاه ويديوي پيزوري هم جرم محسوب ميشد. شايد به همين خاطر بود كه اغلب تو شب ويديو رو جابجا ميكردن و فيلم ميديدن.
ب: هرقدر از تاريخ و جغرافي بدم ميومد (ولي از ترس اخم بابا مجبور به خوندنش بودم) عاشق رياضي و فارسي بودم. فارسي كه شكر است و رياضي هم كه درسي شيرين. بالاخره وجه اشتراك هردوشون شيريني بود من هم كه عاشق شكلات!
مسلمه كه نمره هاي رياضي و فارسيم هميشه عالي بود. به خصوص در نظر دبير رياضيمون (خانم هژبريان) يه شاگرد ممتاز بودم.
ارتباط الف و ب: كلاس سوم راهنمايي بودم و فرداي اون شب، امتحان فارسي ثلث اول داشتم. همون شبي كه به اتفاق خونواده تا صبح حدود 2-3 تا فيلم فارسي و چند تا شو ديده بوديم و من با چشماي خواب آلود و قرمز از پاي تلوزيون بلند شدم و رفتم مدرسه. زنگ اول رياضي داشتيم. دبيرمون هي صداش رو بالا ميبرد و پايين مياورد تا بچه ها حواسشون رو جمع كنن. البته من تو چرت بودم
و فراز نشيب صداش تاثيري روي ذهن خواب آلود من نداشت. ديگه طاقت نياورد و از بچه ها پرسيد: "امروز امتحان داريد؟" همه يك صدا تائيد كردن. خانم هژبريان يهو مثل توپ تركيد رو به من گفت: "آخه دختر چرا اينقدر به خودت فشار مياري؟ تا صبح بيدار موندي كه چي بشه؟ حالا 20 نگير! به فكر سلامتي خودتون هم باشيد..
." يه ده دقيقه اي روزه خوند و رو به من گفت: من امروز درس نميدم. بگير بخواب سر امتحان خوابت نبره.
من هم از خدا خواسته، سرم رو گذاشتم رو ميز و مثل خرس تير خورده افتادم. نفهميدم كي زنگ تفريح شد، كي بچه ها رفتن تو حياط، كي برگشتن تو كلاس، كي دبير ادبياتمون اومد! اسمش يادم نيست فقط هيكل گندهاش يادمه كه آروم دستش رو گذاشت رو شونم، صدام كرد و گفت: "پاشو امتحانتو بده برو خونه با مدير صحبت كردم." گويا تو دفتر صحبت شده بود.
البته من از اون روز به بعد به عنوان يه دانش آموز خرخون
معرفي شدم غافل از اينكه حتي نميدونستم تا صفحه چند كتاب واسه امتحان ثلث اول تعيين شده! از قضا امتحان ادبيات رو 75/19 گرفتم. و مهر تائيد بر خرخوني بنده گذاشت.
ته نبشت: البته بعد از اون روز ديگه ميدونستم بند بعدي "سلطان قلبم تو هستي تو هستي" چيه؟
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط قلاچ
|
خانوم و آقا هر دو تازه از سر كار برگشتن و زن يه راس رفته تو آشپزخونه:
زن: (غرولند) حالم ديگه از اين آشپزخونه و كار خونه به هم ميخوره!
مرد: (سكوت)
زن: به روي خودت نياريآ! با توام! يه ماهه كه هيچ كاري نكردي.
مرد: چيه بابا اينقد شلوغش كردي! همونقد كه تو كار ميكني خوب منم كار ميكنم!
زن: بيرون خونه بله. من حرفم كاراي توي خونه است آقا!
مرد: حالا مگه تو خونه چيكار ميكني؟!
زن: همه كار. ظرفشويي، لباسشويي، آشپزي، گردگيري، اتوكشي، ...
مرد: خوب منم تو خونه كار ميكنم. يادت رفته ديروز در رب گوجه رو واست باز كردم؟!
زن: ها؟ يه در رب باز كردي، داري حساب ميكني؟ اونجوري باشه كه من پياز و ميارم. مي شورم. پوست ميكنم. خورد ميكنم. سرخ ميكنم. گوشت رو تو پياز سرخ مي كنم. بهش زردچوبه ميزنم، يه حبه سير....
مرد: بسه ديگه نميخواي دستور پخت غذا بدي! من هم كاراي مردونه خونه رو ميكنم. اگه يه شير چكه كنه، درس ميكنم. اگه لامپ بسوزه عوضش ميكنم ...
زن: اگه دیگه آره ؟ اگه! اصلاْ يه پيشنهاد. بيا از امروز به مدت يه هفته جاهامون عوض. تو جاي من باش و كارهايي رو كه من ميكنم انجام بده منم به جاي تو ...
مرد: اِ! ميخواي يه هفته رو مبل دراز بكشي؟!
+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط قلاچ
|
صداي زنگ بلند ميشود.
مرد: (در را باز ميكند) سلام. مگه خودت كليد نداري، در كوچه رو كي باز كرد؟
زن: همسايه داشته ميرفت بيرون من اومدم تو. بعدشم، زورم اومد كليدم رو درآرم!
مرد: خريدي؟
زن: آره. الآن ميپوشم ببيني.
لحظهاي بعد درحاليكه زن مانتوي جديش رو پوشيده ...
زن: خوشگله بهم مياد؟
مرد: آره مباركه.
زن: (درحاليكه همچنان مانور ميآيد و دور ميچرخد) واقعاً خوبه؟
مرد: گفتم كه مباركه!
زن: به نظرت تنگ نيست؟
مرد: چي بگم! تو بايد توش راحت باشي؟
زن: ميخوام نظر تو رو بدونم تنگ نيست؟
مرد: (با ناراحتي) اول ميخري بعد نظر ميپرسي؟ مگه اونجا نپوشيديش؟
زن: چرا پوشيدم. به نظر خودم خوب بود. ولي خوب چون جنسش كشيه ميچسبه اينجوري ميشه!! ها؟ تو چي ميگي؟
مرد: (با عصبانيت) از دست شما زنا،خوب يهو يه مچ بند بخريد بكشيد رو تنتون. مانتو ديگه واسه چيتونه؟
توضيح نبشت: اين داستانها صرفاً نگاهي دقيقتر به رفتارهاي روزمره آدمها و گفتگوهايي است كه زشتي يا زيبايي آن از ديد شخص سوم آشكارتر است.
+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط قلاچ
|
يه روز سرد زمستاني ...
مرد: شام چي ميخواي بپزي؟
زن: عدس پلو
مرد: من ضعف دارم.
زن: عصرونه بيارم برات؟
مرد: نه
چند دقيقه بعد،
مرد: تنم داغه. انگار دارم مريض ميشم!
زن: قرص بيارم؟
مرد: نه.
چند لحظه بعد،
مرد: دارم سرما ميخورم ها! گلوم هم درد ميكنه. عدس پلو درست نكن.
زن: خوب ميخواي سوپ درست مي كنم.
مرد: نه.
زن: آش شلغم چي، ميخوري؟
مرد: نه
زن: شير برنج؟
مرد: (با بداخلاقی) نه بابا. اه . اصلاً هيچي نميخورم. گشنم نيست. ميرم بگيرم بخوابم.
نیم ساعت بعد،
مرد: گشنمه.
زن: نون پنیر میخوری؟
مرد: نه
زن: خوب بگو چی می خوری همونو درست کنم.
مرد: (با اعتراض) تازه میخوای درست کنی؟؟
زن: (با ناراحتی) اِ ! من که ازت پرسیدم خودت جواب درست حسابی ندادی!
مرد: (غرولند) اصلاْ نخواستیم بابا!
زن: (جواب غرولند) نمیخوای که نخوا!
نیم ساعت بعد،
مرد: خانم يه لحظه مياي؟ (توي تخت دراز كشيده و پتو را تا خرخره كشيده بالا!)
زن: (مي رود) ديگه چيه؟
مرد: الآن ميشه فرني درست كني؟
زن: آره چرا نميشه. يه ربه درست ميكنم.
مرد: مرسي
يك ربع بعد زن با سيني فرني تزئين شده با زعفران وارد اتاق ميشود و مرد درحاليكه نيشش تا بناگوش بازه توي تخت مينشيند.
مرد: (با ذوق) مرسي. واي چه بزكي هم كردتش! اوم! چه خوشمزست! چي بهش زدي؟
زن: يه كم وانيل.
مرد: خيلي خوشمزه شده. ميدونستي من فرني خيلي دوست دارم؟!
زن: (متفكرانه) جدي؟
در آخر،
مرد بلافاصله پس از خوردن فرني، سيني رو كنارش ميذاره رو تخت، پتو رو پس ميزنه، سر و مر و گنده بلند ميشه ميره سر وقت تلوزيون!
زن: چه زود خوب شدي؟ (و توي دلش ميگه: خوب اگه فرني ميخواستي از اول ميگفتي!!)
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط قلاچ
|
مرد: (با صداي خيلي بلند) شام چي داريم؟ خيلي گشنمه.
زن: (با صدايي به همان بلندي) يه ربع ديگه غذا حاضره.
يك ربع بعد،
زن: روي غذات سس قرمز بريزم؟
مرد: (سكوت)
زن: (با صداي بلندتر) سس قرمز بريزم؟
مرد: (سكوت)
زن: (با صدايي خيلي بلندتر) سس بريزم؟
مرد: (سكوت)
زن: (با صدايي شبيه فرياد) بريزم؟
مرد: (باعصبانيت) چته؟ چرا هوار ميزني؟
زن: (با عصبانيت) اون هدفون لعنتي رو از تو گوشت درآر بيرون كه همون دفعه اول بشنوي و جواب بدي. اونوقت نه من فرياد ميزنم نه تو زر زيادي.
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط قلاچ
|
بد درديه! تا حالا كشيدي! آخ! فرداش كه چرتي هستي بدتر از بيخوابي شب قبله! جالب اينجاست كه تنت خسته و كوفته است اما، امان از ذهن متلاطم كه آروم نميگيره! همش از اين فكر ميجهه به اون فكر و دايم داره توي فضاي خاكستري مغزت يورتمه ميره و گاهي هم چهارنعل. اون وسط مسطا از جفتكهاش هم بي نصيب نيستي!
گاهي سرش رو ميكنه تو توبره خاطرات و تا ميتونه ميخوره، گاهي خورده ها رو پس ميده و ميرينه به مغزت، به شبت، به خوابت، به فردات، به كارت، به زندگيت، به ...
آخ! يكي بياد اين اسب و لگام بزنه دلم يه خواب راحت ميخواد.
+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط قلاچ
|
تا کـی غم آن خورم کـه دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست ایـن دم کـه فـرو بـرم، بـرآرم یا نه
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط قلاچ
|
تو يكي از وبلاگها در مورد مزاحمت تلفني خوندم ياد چند تا خاطره جالب افتادم.
۱- يك دفعه يارو هي زنگ ميزد قطع ميكرد. هي زنگ ميزد قطع ميكرد. براي بار چهارم يا پنجم بود كه گوشي رو كه برداشتم بدون اينكه بگم الو شروع كردم به بد و بيراه گفتن و فحش دادن كه يهو صداي گرم و دلنشين اونور خط با حالت بسيار ناراحت و خشكي گفت: "سلام قلاچ خانم. مرسي. دست شما درد نكنه. فحشهات تموم شد؟!" فكر ميكنيد كي بود. پدرم بود از راه دور! از خجالت و ناراحتي زبونم بند اومد.
نصيحت پدرانهاش اين بود كه هيچوقت پاي تلفن ناسزا نگيد.
شايد صداي طرف نرسه اما صداي شما برسه! و اين حرفش هميشه آويزه گوشم بوده.
۲- يكي زنگ ميزد من رو ميخواست. اطلاعات كاملي هم از بنده داشت. خلاصه يه روز ازش خواستم چند لحظه خط رو نگه داره. بعد گوشي رو دادم به مامانم و مادرم خيلي آمرانه و مودب ازش خواست ديگه مزاحم نشه. بهش گفت هرچيزي راه و رسمي داره. دوست شدن رسمي داره، ازدواج رسمي داره. و گيرانداختن مزاحم تلفني هم راه و رسم داره! طرف قطع كرد و بعيد ميدونم هيچ جاي ديگهاي مزاحم شده باشه! البته فهميدم اطلاعات رو از كجا بدست آورده بود.
از فرمي كه براي استخدام پر كرده بودم!
۳- يه دفعه هم شدت مزاحمت ها به قدري بود كه مادرم مجبور شد خط رو بده واسه كنترل. نه اينكه هي زنگ بزنه و قطع كنه يا فوت كنه ها! نه. زنگ ميزد و گوشي رو نگه مي داشت!! حرف نميزد، فوت هم نميكرد، قطع هم نميكرد! در مراجعه به اداره مخابرات به مادرم گفته بودن فلان عدد رو فشار بديد و كاري كنيد طرف رو چند دقيقهاي معطل كنيد.
يه دفعه طرف زنگ زد و ما هم دكمه طلايي رو فشار داديم و دعا دعا ميكرديم طرف نفهميده باشه و قطع نكنه. بعد از چند لحظه يه صدايي كه با زحمت از ته گلو درميومد از اونور خط شنيده شد و ديديم كه پسرخاله گرامي و شوخ بنده پشت خط بودند. البته همه ما ميدونستيم تا اين بابا آب دهنش رو قورت بده و بگه سلام دم شتر زمين مياد و جون همه به لب ميرسه! كلاً آدم شلي بود (و هست تازه شل تر هم شده!) ما هم از سياستمون!! چيزي بهش نگفتيم. بعد از اينكه مكالمه طولاني تلفني كه البته هميشه با قهقهه و جك و چرت و پر گويي همراه بود، تموم شد. از مخابرات زنگ زدن و گفتن: "شما چند دقيقه پيش مزاحم داشتيد؟ چون دكمه مورد نظر رو شماره گيري كرده بوديد!" احتمالاً يارو شك كرده بوده و ميخواسته مطمئن شه!
شايد هم پيش خودش گفته كرم از خود درخته. ما به اينا گفتيم يكي دو دقيقه معطل كن. با طرف يه ساعت حرف زدن و ما رو معطل كردن! آخه دو سه تا خواهر كه بيشتر وقتا هي گوشي رو ميداديم به هم ديگه و يه جكي، متلكي چيزي نثار اون يكي ميكرديم و همگي كلي ميخنديديم.
ما هم كه ديديم بدجور خيط كاشتيم، گفتيم نه اشتباه دكمه رو زديم، طرف پسرخالمون بوده. نتيجه اين شد كه وقتي مامان براي پيگيري مزاحمت مراجعه كرد به اداره مخابرات گفته بودن. خانم شما دختر جوون تو خونه داريد پيگير اين قضايا نشيد و با دختر خانوماتون صحبت كنيد!!! غافل از اينكه مامان ما هميشه موقع مسخره بازيهاي ما حي و حاضر تشريف دارن
و از خنده ما ميخندن و با شادي ما شادن.آره اون بنده خدا عين يك ساعت رو داشته به چرت و پرتاي ما گوش ميكرده و بين زمين و هوا مونده كه كي مزاحم كي شده و اينطور نتيجه گيري كرده كه مادر بايد يه كلاس اخلاق واسه دختراش بزاره!
زيادت نبشت: البته مشكل از كلمه "پسرخاله يا دختر خاله" ناشي ميشه. دانشگاه من و همين پسرخاله مذكور يكي بود. يه روز كه داشتيم نمره هامون رو از رو برد ميخونديم، همديگه رو ديديم. كلي خوش و بش و خنده و مسخره بازي. بعد هم مثل بچه آدم به خاله ها سلام رسونديم و از هم جدا شديم. اين طرف همه گير داده بودن طرف كي بود. كلمه پسرخاله واسه همه يه معني ديگه داشت. حتي يكي از بچه ها گفت: "نه بابا چه زود باهم پسرخاله شديد!" از اون طرف هم يكي از همكلاسيهاي سبيل كلفت به متلك گفته بوده" اِ دخترخاله اته؟! خدا يكي از اين دخترخاله ها هم نصيب ما كنه"
حالا گرفتيد چرا مشكل از لفظ "پسرخاله يا دخترخاله" است؟!
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط قلاچ
|